تبليغاتX
آخر ین فر یاد
آخر ین فر یاد

ای دیار روشنم، شد تیره چون شب روزگارت
کو چراغی جز تنم کاتش زنم در شام تارت


ماه کو، خورشید کو؟ ناهید چنگی نیست پیدا!
چشم روشن کو که فانوسش کنم در رهگذارت


آبرویت را چه پیش آمد که این بی آبرویان
می گشایند آب در گنجینه های افتخارت


شیرزن شیرش حرام کام نامردان کودن
کز بلاشان نیست ایمن گور مردان دیارت


می فروشند آنچه داری: کوه ساکن، رود جاری
می ربایند آهوان خانگی را از کنارت


گنج های سر به مهرت رهزنان را شد غنیمت
درج عصمت مانده بی دردانگان ماهوارت


شب که بر بالین نهم سر، آتش انگیزم ز بستر
با گداز سوز و ساز مادران داغدارت


در غم یاران بندی، آهوی سر در کمندم
بند بگشا- ای خدا- تا شکر بگذارد شکارت


مدعی را گو چه سازی مهر از گل در نمازت
سجده بر مسکوک زر پر سودتر آید به کارت


ای زن ای مرد - بر کمر دستی بزن، بر خیز از جا
جان به کف داری همین بس بهره از دار و ندارت

+ نوشته شده در  84/11/27ساعت 2:53  توسط مهر یزدان | 

 به نام آنکه اوستایش کتاب است

         چراغ راه دینش آفتاب است

بهین دستور دربار خدایی 

         شرف بخش نژاد آریایی

دو تا گردیده چرخ پیر را پشت

      پی پوزش به پیش نام زرتشت

به زیر سایه نامش توانی

  رسیدن از نو به دور باستانی

چو من گر دوست میداری کشور خویش

 ستایش بایدت پیغمبر خویش

به ایمانی  ره بیگانه جویی رها کن ! تا به کی بی ابرویی؟

به چشم عقل آن دین را فروغ است

که آن بنیان کن دیو دروغ است

چو دین کردارش و گفتار و پندار نکو شد بهتر از آن دین مپندار

به دنیا بس همین یک افتخارم که یک ایرانی والا تبارم

به خون دل زیم زین پس شادم که زرتشتی بود خون و تبارم

 

 

 

 

  

+ نوشته شده در  84/11/15ساعت 0:5  توسط مهر یزدان | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

موسیقی
رومئو و ژولیت
نوشته های پیشین
86/03/01 - 86/03/31
85/01/01 - 85/01/31
84/11/01 - 84/11/30
پیوندها
یک صندلی کنار رویاهایم
حرف دله
توضیحات


RSS

با نیروی: بلاگ فا

طراح: دیجیتال کیوان

ویرایش، اضافات: رضا